X
تبلیغات
ماه نو


ماه نو

برای تازه شدن دیر نیست

 

| شنبه 10 اردیبهشت1390 | 22:16 | ارکیده| |

 

قبل از اینکه بخونید: لطفا گیر ندید که تو اتاق عمل آدم بیهوشه، فقط بخونید و بخندید. نوش جان!

حرفهایی که دوست ندارید در اتاق عمل بشنوید:

• اووووووووووه !!! پس اشتباه بریدم!

• كسی ساعت مچی منو ندیده؟!

• دیشب تا دیر وقت مهمونی بودم. یادم نمی آد هیچوقت تو عمرم آن قدر ........ !

• وای! صفحه ی 47 دستورالعمل جراحیم پاره شده!

• منظورت چیه كه باید پای چپشو می بریدیم؟!

• فوراً یه عكس از این زاویه بگیر. این یكی از عجایب خلقته!

• بهتره این تیكه رو نگه داریم. ممكنه برای تشریح به درد بخوره!

• ولی كتاب من اینجوری نمی گه! كتاب تو چاپ چندمه؟!

• فوراً اون تیكه گوشت رو برگردون!

• صبر كن ببینم! اگه این طحالشه، پس اون چی بود؟!

• پرستار لطفاً اون گوشت رو به من بده. اون گوشته ... همون چه می دونم... اون عضوی که نمی دونم چی بود دیگه!

• اوه! زود دوباره همه ی بخیه ها رو باز كنین. یكی از پنس ها كمه!

• اگه فقط یادم می اومد كه این كارو چه جوری هفته ی پیش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود!

• لعنتی! بازم چراغ ها خراب شد!
گریه نوزاد

• می دونی؟ پول خیلی هنگفتی میشه توی تجارت كلیه به جیب زد. اوه! اینجا رو! این آقا یه كلیه اضافه داره!

• همه برن عقب وایسن! لنز چشمم افتاد بیرون!

• میشه قلبش رو یه مدت از تپیدن بندازی؟ تمركزم رو به هم می زنه!

• خیلی خب بچه ها... این برای همه مون می تونه یه تجربه ی جدید باشه!

• می دونستی این مریض خودشو یك میلیون دلار بیمه ی عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد و گفت !!

• اشكالی نداره. همون قیچی رو بده. كف زمین رو كه تمیز كردن. نه؟!

• یادته بخش تشریح می گفت حاضره 1000 دلار برای یه جسد تر و تمیز بده؟!

• چی؟! منظورت چیه كه اینو واسه عمل نیاورده بودن؟!

• كاش عینكم رو توی خونه جا نمی ذاشتم!

• این مریض بیچاره اگه اشتباه نكنم زن و بچه داره. نه؟!

| شنبه 3 اردیبهشت1390 | 20:59 | ارکیده| |

یه شعر واقعا باحال.(حتما بخونید)

شکر ایزد فن آوری داریم
صنعت ذره پروری داریم

از کرامات تیم ملی مان
افتخارات کشوری داریم

با " نود" حال می کنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم

وزنه برداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم

می توانیم صادرات کنیم
بس که جو ک های آذری داریم

برف و باران نیامده به درک
ما که باران کوثری داریم !

گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم

خواهران از چه زود می رنجید
ما که قصد برادری داریم

ما برای ثبات اصل حجاب
خط تولید روسری داریم

چاقی اصلا اهمیت دارد
ما که ژل های لاغری داریم؟

ما در ایام سال هفده بار
آزمون سراسری داریم

این طرف روزنامه های زیاد
آن طرف دادگستری داریم

جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم !

چند تا شعبه بانک و دانشگاه
بین مریخ و مشتری داریم

به حقوق بشر نیازی هست
ما که اصل برابری داریم ؟

حرف هامان طلاست سی سال است
قصد احداث زرگری داریم

اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم

خنده اصلا به ما نیامده است
بس که مداح و منبری داریم

تا بدانند با بهانه ی طنز
از همه قصد دلبری داریم

هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم !

((سعید بیابانکی))
| دوشنبه 13 دی1389 | 15:20 | ارکیده| |

                                                 

اون چیه وقتی بیاد آدمو شیدا می کنه

خواب رو از چشم می بره ، اشک ها رو پیدا می کنه

لب بوم وقتی بیاد ، پنجره ها روش وا می شن

وقتی تو دل می شینه ، آدمو رسوا می کنه

لب باغچه می شینه ، دل به دل سبزه می ده

همدم باغچه می شه ، غنچه رو اون وا می کنه

واسه سر شونه می شه ، دست دل رو اون می گیره

به نگاه معنی می ده ، قفل دل رو وا می کنه

به سر عاقلا اون هوای مجنونی می ده

اگه ادم باشه دل ، هوای حوا می کنه

اگه اسمش رو کسی تو گوش دل نجوا کنه

از من اون خسته می شه ، دل هوس ما می کنه

هر کسی فکر بکنه با مثل اون کار نداره

وقتی اون پیدا بشه ، مشتشو اون وا میکنه

با نگاهی که پر از موهبت بهاریه

مریم و سنبل و مینا رو تماشا می کنه

اگه تصمیم بگیره قفل دلی رو وا کنه

پشت کوه هم که بری ، اون تو رو پیدا می کنه

واسه این که بدونی اون می تونه جادو کنه

فرش نیلوفری رو تو دریا اون وا می کنه

اگه خورشید نتونه به سردی دل بتابه

با دم گرم خودش ، اون یخ ها رو ها می کنه

اگه پروانه بخواد تا خودشو فدا کنه

به جرقه نگاش ، آتشی بر پا می کنه

اگه فکر کردی بیاد ، می تونی منکرش بشی

چون به قلبت برسه ، اون تو رو حاشا می کنه

هر چی حرف رو لبات ، یا که نگاه تو چشات

یادشون اون داده و پاشو اون امضا می کنه

فکر کنم یه جورایی تو هم هوادار اونی

اگرم چیزی نگی ، برق نگات مشت تو رو وا می کنه

فکر نکن وقتی باد ، می شه باهاش کنار اومد

هر کی داشته می دونه ، بدجوری شیدا می کنه

حرف از اون که می شه ، حرف چشات حرف دله

دل زبونش می گیره ، این پا و اون پا می کنه

کی می گه وقتی بیاد می شه جوابش بکنی

اگرم چیزی بگی ، دل تو رو دعوا می کنه

اگه فکر کردی که عقل از پس اون بر میادش

عقل اگه کوه بیاره ، اون راشو پیدا می کنه

اون که با اومدنش ، گرما تو قلبت می شونه

وقتی منزل بکنه ، آتشی بر پا می کنه

اگه تصمیم بگیره ، حرفشو کرسی بشونه

آسمون بالا بره  پایین بیاد ، حکمشو اجرا می کنه

اگه لجبازی کنی ، یواشکی گمش کنی

کارشو خوب بلده ، اون تو رو پیدا میکنه

اگه بهش بگی بره ، بساطشو جمع بکنه

دلتم اون می بره ، فاجعه بر پا می کنه

وقتی تو سینه بیاد ، دل دیگه در دست تو نیست

دل رو اون تنگ می کنه ، وقتی بخواد وا می کنه

اون خودش خوب می دونه وقتی بیاد کار تمومه

تو نبند در دل رو ، کلید داره وا می کنه

شب کنارت می شینه از اون برات حرف می زنه

اگه خواب امون نده ، باقیشو رویا می کنه

گر چه آروم میادش ، جوری که باورت نشه

اما من بهت بگم ، وقتی بیاد غوغایی بر پا می کنه

وقتی اون در بزنه ، بدون که کار تموم شده

تا بیای به خود بیای ، دل در رو روش وا می کنه

کلید بغض ها و خنده هات همه دست اونه

اگه تو دل بشینه ، ولوله بر چا می کنه

خلاصه بهت بگم وقتی اومد سراغ تو

هی نگو که این چیه ، اون تو رو معنا می کنه

                                                                     کیوان شاهبداغی

| چهارشنبه 1 دی1389 | 15:53 | ارکیده| |

به مناسبت شروع امتحانات :

[این مطلب کاملا به طنزه ، لطفا هیچ گونه برداشت بدی نکنید]

(دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)


شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:

(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «کامران» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. کامران در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: کامران... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

کامران: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

کامران: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
کامران: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

کامران:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه استقلال ابکشه!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد

| سه شنبه 30 آذر1389 | 14:47 | ارکیده| |

Design By : shotSkin.com